خرید بک لینک

چیزیی که اصلا باورم نمیشد این بود که اینجا لو رفته باشه... یعنی یه درصدم فکر نمیکردم!!! البته که A خودش اعتراف نکرده و نمیکنه و میگه آدرست رو بده

میگفت که نگرانم شده برای همین سیگنال میفرستاده... چرا باید یهو نگرانم شده باشه؟! جز اینکه اینجا رو میخونه؟! البته فقط همین یه نشونه نیست و کلی نشونه دیگه هست که اینجا رو خونده... چون خیلی از حرفاش دقیقا چیزایی بود که من اینجا نوشتم...

یعنی از این به بعد باید جای دیگه بنویسم؟u200d! یا رمز بزارم؟ یا ادامه بدم و عیبی نداره؟! بهرحال آدم هرچقدرم کسی رو دوست داشته باشه دلش میخواد یه حریم خصوصی داشته باشه که هیچ قضاوتی در موردش نشه و خوده خودش باشه.... اما نمیدونم چرا حس میکنم دیگه کار از این حرفا گذشته که بخوام رمزی بنویسم یا از اینجا برم... وقتی که همه چیزو خونده و میدونه...

+دیروز دانشگاه بودم استادجان رو هم دیدم... یعنی از پایین که می اومدم شنیدم که یه صدای آشنا میاد حدس زدم باید خودش باشه که دیدم بله کلاسشون نزدیکه کلاس ماس... داشت درس میداد و در کلاسشون باز بود... فکر نمیکردم منو ببینه که دارم رد میشم... ادد اون لحظه که داشتم رد میشدم وسط حرفاش برگشت زل زد به من... منم هول شدم و نتونستم سلام کنم... خدا کنه ناراحت نشده باشه... خیلی روی اینچیزا حساسه اخه

++همون دیروز هم دوستای خودم نیومده بودن کلاسه عصر رو بخاطر تعطیلیا... در عوض چندین و چند ترم اولی اومده بودن کلاس که هفته قبل نبودن... از شانس خوبم یه دختره که زمان کارشناسی همکلاسی بودیم بینشون بود... از این دختره هم متنفر بودم اون زمان... چرا؟؟؟ چون این دختره با مهندس M تیک میزد... اینکه این دختره چطوریه بماند... ولی ول کنم نبود اومد سلام کرد و هی سوال سوال سوال... اَههههه....

+++این پست رو دیشب اوله شب نوشته بودم و وسطش داشتیم حرف میزدیم و معلومه بازم بحثه چی بود... اینقدر که من حرص میخورم سر این مذهب، علمای دین نمی خورن... والا... به قول دوستم شاید توی زندگیهای قبلیم کسی رو بخاطر مذهبش عذاب دادم که الان اینقدر گیرم روش... بهرحال الان خوبیم اینقدر خوب که من امروز صبح اینقدر خوشحال بودم که نمیتونستم حتی گوشیم رو چک کنم که نکنه باز خراب شه همه چی...

راستش اصلا نمیدونم که دارم چیکار میکنم انگار خودش داره پیش میره... میدونم عشق یه چالشه و سختی های خودش رو داره و اون آسودگی که این یکسال برای خودم داشتم (علیرغم غصه خوردن های یواشکی) رو از دست دادم ولی یه خوشحالی بزرگ دارم...(شبیه به دیالوگهای آخر فیلمهای عاشقانه نوشتم که دیگه دختره و پسره تصمیم گرفتن باهم باشن با اینکه کلی مشکل و مسئله دارن)

++++کی باورش میشه ۴ سال از آشنایمون میگذره؟! سه سال دوستی(اجتماعی، که البته بعد از سال اول دیگه از طرف من اجتماعی نبود!) و یکسال جدایی... ظاهرا که این یکسال جدایی تاثیرگذارتر بوده، شاید حتی تاثیرش بیشتر از اون سه سال بوده!

+++++بنظر شما حتی اگر ۵ درصد هم احتمالش باشه که اینجا لو رفته باشه چیکار کنم؟! ادامه بدم همینطوری؟رمزی؟یا تغییر آدرس. شما بودید چیکار میکردید؟

برچسب: کودکان ۴ساله,کودک ۴ساله,بچه ۴ساله, نویسنده: باربد صالحی تاريخ: جمعه 23 مهر 1395 ساعت: 10:39

صفحه بندی