...In My Secret Life

متن مرتبط با «سه دقیقه با ورزش» در سایت ...In My Secret Life نوشته شده است

بازی ادامه داشت...

  • نیلوبلاگ

    دیشب زیاد گشتم دنبال شعر برای جواب دندان شکن!!! ولی دست آخر گفتم این چه بچه بازیه... حرفی دارم میرم میزنم اگرم واقعا حرفی ندارم غلط میکنم به این بازی ادامه میدم... صبحش A شعره رو برداشت و جاش اون نوشته های خط خطی که بود باز گذاشت با این تفاوت که این دفعه سه تا از حرفای اسم من کاملا مشخص بود... بقیه ش رو نتونستم رمز گشایی کنم سخت بود!!! مطمئنم که با منه.... چون باز چند ساعت بعدش یه علامت سوال گذاشت روی پروفایلش... میرم باهاش حرف میزنم ولی قبلش یه کاریی کردم میخوام ببینم نتیجه ش چیه روش... قلبا نبوده کارم از این ناراحتم... ناراحتم که برای خاطر کسی خودم رو دستکاری کنم ن...

    ادامه مطلب
  • با تشکر از خواننده ی خاص!!!!

  • نیلوبلاگ

    این کامنت رو یکی از خوانندگان به اسم «م..خ..ا..ط..ب» گذاشتن برام «من آرزو به دلت می گذارم.انصرافم نوشتم وتقدیم دکتر طبری می کنم تا آخر عمرت یادت باشه با من چه کردی؟با شاگردت چه کردی؟ شاگردتو تلکه کردی وفریبش دادی؟شاگردتو گول زدی. اون مسخره عام وخاصش کردی.بهش گفتی وبهش قول دادی و ازش اخاذی کردی.بش گفتی همسرتو طلاق می دی واونو می گیری.اونو از مادر شوهرش خواستگاری کردی.همه چیزشو ازش گرفتی.توی بی وجدان سگ صفت.»...

    ادامه مطلب
  • باز باز باز

  • نیلوبلاگ

    واقعا از دیشب قصد داشتم یه عکس برای پروفایلم انتخاب کنم که متوجه بشه(!) ولی هی طولش دادم، هی طولش دادم، هی طولش دادم تا اینکه امروز ظهر بازم بلاکم کرد احتمال زیاد همینکارو کنم ولی دیگه نمیبینه که!!! امروز دو ساعتی ورزش کردم... الان خیلی خستمممم... ولی راضیم ازش... فردا هم میرم دانشگاه برای دفاع دوستم... ...

    ادامه مطلب
  • سه دقیقه

  • نیلوبلاگ

    دیشب تا خوده صبح از ترس خواب نداشتم... داستان این بود که من داشتم تلگرام رو بالا پایین میکردم یهو برخوردم به یه پستی که در مورد تجربه های نزدیک به مرگ بود... یه ویس بود از آقایی به اسم محمد زمانی که سال ۱۳۵۵ تصادف کرده بود و تجربه نیم ساعت مرگ رو داشت! خیلی خوب توضیح داده و ختم کلامش این بود که اون دنیا اصلا ترسی نداره و فقط باید سعی کنیم این دنیا خوب باشیم حتی در حده خودمون خوب باشیم نه خیلی خیلی زیاد همین! من بعد از شنیدن این ویس دیگه داشتم سکته میکردم از ترس... خوابم هم پریده بود... گرمم بود عرق میریختم در حده چی... خدا شاهده تا صبح هی اطرف رو نیگا میکردم و میت...

    ادامه مطلب
  • بازم بلاک!!!

  • نیلوبلاگ

    خیلی وقت گذشته از روزی که a برگشته... بعد از اون یکباریی که بلاک کرد و باهاش حرف زدم و از بلاک درم آورد دوباره دو سه روز پیش بلاکم کرد... احتمالا دیده تنها راهی که منو به حرف میاره اینه باز بلاک کرده... من اما هیچکاریی نکردم اینبار... هر روز و هرشب منتظرم از بلاک دربیاره ولی نمیاره... منم جاش بودم در نمیاوردم حداقل تا یه ماه!!! چقدر دلم میخواست منو دوست داشت... از اولش نه الان... الان کلی دلیل و برهان و خاطره و نکته هس که یادم میاد و ازش متنفر میشم... اینکه اون زمان اصلا بهم محبت نمیکرد مثل یه گره چرکین روی دلم مونده و فراموش نمیشه... راستش خیلی خنده داره کسی سه سال تم...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    با تشکر از شما | با تشکر از خانواده محترم رجبی | با تشکر از شما translate | با تشکر از توجه شما | با تشکر از شما meaning | با تشکر از همه | با تشکر از شما عزیز | با تشکر از توجه شما+ppt | با تشکر از حسن توجه شما | با تشکر از استاد