دیشب تا خوده صبح از ترس خواب نداشتم... داستان این بود که من داشتم تلگرام رو بالا پایین میکردم یهو برخوردم به یه پستی که در مورد تجربه های نزدیک به مرگ بود... یه ویس بود از آقایی به اسم محمد زمانی که سال ۱۳۵۵ تصادف کرده بود و تجربه نیم ساعت مرگ رو داشت!
خیلی خوب توضیح داده و ختم کلامش این بود که اون دنیا اصلا ترسی نداره و فقط باید سعی کنیم این دنیا خوب باشیم حتی در حده خودمون خوب باشیم نه خیلی خیلی زیاد همین! من بعد از شنیدن این ویس دیگه داشتم سکته میکردم از ترس...
خوابم هم پریده بود... گرمم بود عرق میریختم در حده چی... خدا شاهده تا صبح هی اطرف رو نیگا میکردم و میترسیدم... همین که آفتاب طلوع کرد خوبه خوب شدم و اصلا فراموش کردم همه چیزو بعد گرفتم خوابیدم :/
یکی از دلایلش اتفاق اسفند ۹۴ بود... از بعده اون همش میترسم... اشتباه کردم اون ویس رو گوش کردم...
الان و امشبم میترسم... برای همین دارم مینویسم... هرچی خودم رو نصیحت میکنم باز کاره خودشو میکنه... عین بچه از تاریکی میترسم...
من توی این مدت فهمیدم که باید به روحم کمک کنم که به تکامل برسه... ولی انگار کاره خیلی سختیه... خیلی سخته که نمیتونی سکوت کنی و غیبت نکنی و برچسب نزنی... من از اون دسته ادما نیستم که رودرو بتونم دل کسی رو بشکنم حتی اگر دلم رو بشکنه... همیشه خوبم... همیشه...
ولی پشت سر یک چیزایی میگم که میدونم ۹۰ درصد از سر ناراحتیه حرفاییه که نتونستم مستفیم بگم... بد میگم... خیلی بد... بعد از این بد گفتنها احساس زندگی میکنم :/ احساس شادابی حتی!
اما میزارمش کنار... اینو قول میدم... سعی میکنم بیشتر سکوت کنم...
+ a سه دقیقه ی تمام (!) عکسش رو گذاشت روی آیدی تلگرامش!!! خیلی دلم میخواست میدونستم چرا گذاشته؟ اونم فقط برای سه دقیقه!!!
برچسب: سه دقیقه,سه دقیقه با ورزش,سه دقیقه ای,سه دقیقه آغازین,سه دقیقه اول,سه دقیقه تا پایان جهان,سه دقیقه اموزش,سه دقیقه کانون,کیک سه دقیقه ای,رمان سه دقیقه سرعت,
نویسنده: باربد صالحی