خرید بک لینک

A رو کلا بیخیال شدم... با اینکه همچنان بلاک هستم اصلا باهاش حرف هم نزدم و نخواهم زد...
همه خریدارم رو توی هفته ی گذشته انجام دادم... بدون وسواس... ازشون راضیم...
باشگاه خیلی خوبه و الان فقط بدنسازی میرم... خیلی ازش راضیم خدا رو شکر... مخصوصا سرشونه هام که افتاده بودن خیلی خوب شدن... دستامم قوی شدن و میتونم شنو برم :))
از ناخونم بگم که سیاه و کبود شده بود و یه تیکه ی کوچیکش کاملا از پوست جدا شده بود... منم تصمیم قاطع گرفته بودم که با هر درد و رنجی شده ببرمش دکتر پوست و بگم جراحیش کنه... که پدر جان گفتن خودت میتونی بکنیش!!!! منم چون مثل سگ از دکتر و جراحی میترسیدم تصمیم گرفتم یکم شجاع باشم و نشستم و کم کم از ناخونه کندم و کندم تا کاملا قسمتی که ضربه خورده بود و کبود شده بود رو جدا کردم...
تا اینجاش درد چندانی نداشت و چون ناخون رشدی نداشت راحت با یکم فشار جدا شد.... موند یه قسمتش که سالم بود و کاملا به گوشت چسبیده بود... اونو گذاشتم که برای یه روز بعدش که با دقت بشینم بکنم!!!!
خدا نصیبه هیچ کس نکنه اینقددددددددددددر درد داشت که نگو... دقیقا سه ساعت تمام مشغول بودم با چند تا ناخون گیر با سایزای مختلف تا موفق شدم اون قسمتی که باقی مونده بود رو کامل بکنم.... قسمت باقی مونده خیلی کم بودآآآ.... مثلا اندازه ناخون کوچیکه پا که چقدر کوچولوئه، اینقدرش مونده بود.... ولی بخدا کشتتتتتتتت منو تا کنده شد...
شکر خدا عمل با موفقیت انجام شد و حتی یه سر سوزن هم پوست ناخنم زخم نشد یا خون نیومد... فقط پوست زیر ناخن خیلی درد میکرد و قرمز بود که اونم پماد زدم و با گذشت دو سه روز خوب شده .... الان باید منتظر ناخن جدید باشم...
اگر تناسخ حقیقت داشت میگفتم حتما توی یکی از زندگیهای قبلیم عضو ساواک بودم و ناخن مردم بی گناه رو کشیدم که مستحق این عذاب بودم :/
از نظر درسی این تابستون دانشگاه که نرفتم اصلا و هفته آینده قرار اگر خدا بخواد برم... تنها کاریی که در جهت پیشرفت کارای دانشگاه کردم این بوده که دارم شدیدا پس انداز میکنم که پایان نامه رو بدم بیرون.... و مورد دوم هم اینکه حواسم پی جور شدنه به موقعه ی شهریه و انتخاب واحد سریعه که یه وقت استاد جان ظرفیتش پر نشه بدبخت شم... قراره با دوستم بریم حرف بزنیم با استاد که فراموشمون نکنه و حتما باهاش پایان نامه برداریم... چون استاد به شدت کمه...
از نظر مذهبی از بهار ۹۵ به اینور پیشرفت خیلی خیلی خوبی داشتم... که متاسفانه چندین روزه که پس زدم و گند زدم... با وجودی که عشق جان مدام داره برام خوب جور میکنه همه چیز رو ... من دارم گندیی میزنم که کاملا تاثیرش رو روی روح خودم میبینم... کاملا دارم با چشم خودم میبینم که هرچی بدی کنم و بد بگم از دیگران مستقیم برمیگرده به خودم... در واقع به خودم بد میکنم... میبینم روحم داره عذاب میکشه از حرفی که میزنم، از عصبانیت بی موردی که دارم از خیلی چیزا... باید اوضاع رو درست کنم... خدایا کمک!!!!!!!!!!!
+فکر کنم از تمام جنبه های این مدت گفتم منهای جنبه خانوادگی که کمی دردناکه... چون نمای من از این درد دوره زیاد دردش رو حس نمیکنم ولی از ته دل از خدای بزرگ میخوام کمکمون کنه و اون فرده بخصوص رو آروم و سربه راه کنه... و بازم از خدای نازنین میخوام کاری کنه که خاله جان هم که امشب عروسیش بود خوشبخت بشه هرچند که ما رو اصلا دعوت نکرد!
++برنامه موبگرام رو نمیدونم دارید یا نه... یه حالتی داره به اسم شبح که میتونی انلاین باشی و مخاطبین نمیبینن که انلاین هستی... همیشه اون شکل شبح رو که میبینم باهاش همزاد پنداریی میکنم... منی که زنده ام(آنلاینم) ولی هیچکی نمیبینه:(
از اون دردناکتر اینه که گاهی حتی خودمم متوجه نیستم که زنده هستم و چه سیستم عظیمی در اختیارم هس که باهاش میتونم فکر کنم*خوش باشم*و خوشی ایجاد کنم و مهمتر از همه شکر کنم!!!
+++ الحمدولله رب العالمین :)

برچسب: نویسنده: باربد صالحی تاريخ: دوشنبه 22 شهريور 1395 ساعت: 10:41

صفحه بندی