...In My Secret Life

متن مرتبط با «سه دقیقه تا پایان جهان» در سایت ...In My Secret Life نوشته شده است

تا روز تولدش

  • نیلوبلاگ

    امروز کل کدها رو تحلیل کردم و دیدم کاره دختره خوبه... بعدشم بهش زنگ زدم و بعضی جاها رو که متوجه نشدم پرسیدم ازش و ایرادهای کار رو بهش گفتم... امشب درستشون کرد و قراره فردا برام بفرسته... خدا ازش راضی باشه کلی برام توضیح داد و هزینه ایی هم نخواست البته میدونه حالا حالاها باهم کار داریم الانم به استادجان ایمیل زدم ببینم چهارشنبه دانشگاس که برم تحویل بدم ... از درونه پُر آشوبم نگم بهتره دارم سکته میزنم... خدای عزیز و نازنینم توکلم به توئه که کمکم کنی... لطفا برام دعا کنید... برعکس پارسال الان حالم از دانشگاه و کلاس بهم میخوره خیلی شادم که عاشورا و تاسوعا دقیقا اف...

    ادامه مطلب
  • ده هزارتا فکر مختلف

  • نیلوبلاگ

    چقدر نزدیکای پاییز ادم دلش میگیره... خیلی بی حوصله و بی انرژی هستم... با این وجود امروز یه ساعت ورزش کردم و یکم بهتر شدم... ده هزارتا فکر مختلف از ذهنم میگذره و من خسته تر از اونی هستم که بهشون حتی توجه کنم... دلم میخواد بگذره و بگذره و بگذره... منتظر چیزه خاصی یا روزه خاصی هم نیستم... به نظرم بهترین چیزیی که برای من لازمه یه برنامه ریزی و سرگرم شدن به کارای روزمره و درسیه... که البته خواه ناخواه از مهرماه شروع میشه اینا... +معلومه که چقدر دلم برای حرف زدن باهاش لک زده؟؟!!...

    ادامه مطلب
  • سه دقیقه

  • نیلوبلاگ

    دیشب تا خوده صبح از ترس خواب نداشتم... داستان این بود که من داشتم تلگرام رو بالا پایین میکردم یهو برخوردم به یه پستی که در مورد تجربه های نزدیک به مرگ بود... یه ویس بود از آقایی به اسم محمد زمانی که سال ۱۳۵۵ تصادف کرده بود و تجربه نیم ساعت مرگ رو داشت! خیلی خوب توضیح داده و ختم کلامش این بود که اون دنیا اصلا ترسی نداره و فقط باید سعی کنیم این دنیا خوب باشیم حتی در حده خودمون خوب باشیم نه خیلی خیلی زیاد همین! من بعد از شنیدن این ویس دیگه داشتم سکته میکردم از ترس... خوابم هم پریده بود... گرمم بود عرق میریختم در حده چی... خدا شاهده تا صبح هی اطرف رو نیگا میکردم و میت...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    سه دقیقه | سه دقیقه با ورزش | سه دقیقه ای | سه دقیقه آغازین | سه دقیقه اول | سه دقیقه تا پایان جهان | سه دقیقه اموزش | سه دقیقه کانون | کیک سه دقیقه ای | رمان سه دقیقه سرعت